گاهی اوقات هم از سر آشفتگی امور خصوصی یا درستر گفته شود از سر بی نظمی و بی برنامگی.
گاهی اوقات میگویی دل خوش سیری چند؟!
گاهی اوقات هم که تا چشمت به لپ تاپ یا همان کاغذ و قلم قدیم می افتد اوق میزنی چه برسد که بخواهی بنویسی.
گاهی اوقات هر چه فکر میکنی فقط عدد و رقم و تاریخ (مربوط به چکهای بی محل صادر شده) توی ذهنت میچرخد.
گاهی اوقات قولهایی که داده ای و بخاطر بدعهدی دیگران زیرش مانده ای اعصاب نوشتن برایت نمیگذارد.
گاهی اوقات و البته فقط گاهی اوقات آنقدر خوش و خرمی که اصلا یادت نمی آید گاهی هم باید بنویسی.
گاهی اوقات هم که میخواهی بنویسی یاد از "آنجایی که عرب نینداخت"ی که رفته بودی می افتی و از هر چه نوشتن است پشیمان میشوی.
گاهی اوقات نشریه ها و مجله هایی که نوشته هایت را همینطور بی خود و بی جهت چاپ میکنند آنقدر بی نظم و وا رفته اند که از هر چه نوشتن است سیر میشوی.
گاهی اوقات اصلا نمی صرفد که بخواهی چیزی بنویسی!
گاهی اوقات هم اصلا نمیدانی چرا نمینویسی.
خوب مگر کل آدم چند "گاهی اوقات" است؟! همه این گاهی اوقات هایی که نمیشود که بشود بنویسی را جمع بزنی میشود تمام گاهی اوقات هایی که عمرت از آن گاهی اوقات ها تشکیل شده است.
پس گاهی اوقات میشود که آدم هیچ وقت بدست نمیدهد که بنویسد.
تا بعد ...
برچسب:
نویسنده: سجاد نجفی